تبليغاتX
برای او که می داند دوستش دارم...


برای او که می داند دوستش دارم...

هزار جان مقدس فدای تیغ تو باد . . . که در گشایش دلها عجب دمی دارد

چه زیباست در این شبها دعا کردن

 

حرف دل يك گلدان گل سرخ: پنجره راباز ميكنم 
شمعي روشن مي كنم
با دسته گلي كوهي
گلداني مي آرايم
و در حاشيه بالشم
زلال ترين شعرم را مي پراكنم
دير وقت است
مي دانم
روياها مهمانم خواهند بود كاش امشب او به روياي كاغذي من قدم بگذارد كاش با همه وسعت مهرباني اش من را ارام كند آهاي صميمي دور پس كجاست !

چه زیباست در این شبها دعا کردن ، چه زیباست  در این شب ها خدا را صدا کردن ...دعاي سبزم بدرقه نگاه ارزوهايتان.برايم  دعاكنید...

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

...

مـجبور شدم به هرکسی رو بزنم


در محضر هر غـریبه زانـو بزنـم

تـحقیر شدم چونـکه فراموشـم شد

یک سر به شما ضـامن آهـو بزنـم

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

پر از دلتنگی ...

زائری بارانی ام آقا به دادم میرسی؟

بی پناهم خسته ام تنها به دادم می رسی؟

گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوها به دادم می رسی؟

از کبوترها که می پرسم نشانم میدهند

گنبد و گلدسته هایت را به دادم میرسی؟

ماه یافتاده بر خاکم لبالب تشنگی

پهنه آبی ترین دریا به دادم می رسی؟

ماه نوراین شبهای سیاه عمر من

ماه من ای ماه من آیا به دادم میرسی؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرا به دادم می رسی؟

باز هم مشهد مسافرها هیاهوی حرم

یک نفر فریاد زد آقا به دادم می رسی؟

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بنام او

گفتم: شکسته شده ام از این همه درد!

استاد گفت: دل باید دل باشد! باید بلرزد بترکد، بشکند تا بشود دل!

گفتم: طاقت از کف داده ام!

استاد سرش را رو به بالا کرد و گفت: بی طاقت که بشوی می فهمی تنهایی.

-  آنوقت؟

- آنوقت می فهمی هیچ بنده ای وفادار نیست از هیچکس نمی بر نمی آید تا عطشت را لحظه ای برهاند!

سکوت کردم

گفتم : استاد دردش را چه ؟ درد بی وفایی روزگار را!

فرمود: تا درد نکشی و بد نبینی ، تا تنهایی را نچشی که نمی فهمی غمزه ی چشم عاشق را!

اشاره به بالا کرد :در تنهایی می فهمی از دنیا و آدمهایش هیچ خیری نمی بینی! همه جلوه عشقی است که حقیقتش از آن بالاست!عاشق واقعی آن بالا دارد نگاهت می کند!

تنهایت نمی گذارد! در غم و شادی کنارت است! درد دلت را می فهمد قبل از آنکه به سخن بیایی! دلتنگت است همواره در همه وقت! با تو سخن می گوید !با همه ی بدیهای تو، ناسپاسیت!

و همان بدیهای توست که دلت را قبض کرده گوش دلت را کر کرده و نمی شنوی نجوای عاشقانه اش را نمی بینی نگاه پر از لطفش را!!

 و من اشک ریختم به پهنای صورتم و سینه باز کردم برای هرآنچه بدی است تا محرم شوم

محرم حقیقت محض،نورعلی نور.

دلم گه گاه می گیرد.خدا را شکر می کنم!

یادها می آیند و می روند، سجده بر سجاده می نهم.

و اینک من به دنبال درد و تنهایی هستم

آن زمان خلوتی عارض می شود که فقط معبود را می بینی و زمینه فراهم برای اختلاطی عاشقانه!

تو بنده می شوی

آخر می بینی از هیچکس کاری بر نمی آید جز اشارت او

این همان بسط است بسط دل در قبضش در دردش...

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

اهل بارانم ...

اهل بارانم
روزگارم نمی از برگ گل و شبنم صبح
و شروع تک تک ثانیه ام با تو پر است

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

دانشجوی زرنگ......استاد زرنگتر

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استاد گفتند:«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند...

آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند، سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند. سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!
نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

خواستم

 
خواستم بر غم بتازم فرصتی پیدا نکردم

فرصتی آمد به دستم مهلتی پیدا نکردم

خواستم در خلوتی با محرمی رازی بگویم

هم کلامی ، محرمی ، هم صحبتی پیدا نکردم.......

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

پایـــیز را دوســت دارم...

پایـــیز را دوســت دارم... به خاطــر غریب و بی صدا آمدنـش

 رنــگ زرد زیبا و دیـــوانه کــننده اش خش خش گوش نــــواز

 برگ هایـش صدای نم نم باران های عاشــقانه اش پایــیز را

 دوســـت دارم.... به خاطـــر رفتن و رفتن... و خیس شـــدن

 زیـر باران های پایــیزی بوی مســـت کننده خاک باران خورده

 کوچه ها پایــــیز را دوســت دارم... به خاطـر غــــــروب های

 نارنجـــی و دلگـــیـرش شــــب های ســــرد و طولانـی اش

 تــــنهایــی و دلتنگی های پاییزی ام پیاده روی های شبــانه

 ام پایـــیز را دوســت دارم... به خاطـــر بغــض های سنــگین

 انتظار اشـــک های بی صدایـم سالــها خاطـرات پایـــیزی ام

 پایــــیز را دوســــت دارم... به خاطر معصومیــت کودکــی ام

 نشـــاط نوجــوانی ام تنهـــــایی جوانــی ام پایـیز را دوســت 

 دارم... به خاطــــر اولـــین نفس هایم اولین گــریه هایم اولـین

 خنده هایـم پایـــیز را دوســـت دارم... به خاطـر دوباره متــولد

 شدن رســیدن به نقطه شروع سفر یک ســال دورتر شــدن

 از آغــاز راه یک ســال نزدیک تر شـــدن به پایان راه پایـــیز را

 دوســــت دارم... به خاطـــر هدیه زیبایی که به من داد هدیه

 ای کــه به مـن امیـد مانــدن داد هــدیه ای که به من جــرات

 عاشق شــدن داد پایــیز را دوســـت دارم... به خاطـر غریبانه

 و بی صدا رفتنش پایــــیز را دوســـت دارم... به خاطر خــــود

 پایــــیز و من عاشقــانه پایـــــیز را دوســـت دارم......

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

...

تنها شادی زندگیم این است که

 هیچ کس نمی داند تا چه حد غمگینم

...

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

جالبه ... نه ؟؟؟

به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد
ولی به سختی میشه در قلب او جایی پیدا کرد.
      به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد
ولی به سختی میشه اشتباهات خود را پیدا کرد.
      به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد
ولی به سختی میشه زبان را کنترل کرد.
    به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم
ولی به سختی میشه این رنجش را جبران کنیم.
     به راحتی میشه کسی را بخشید
ولی به سختی میشه از کسی تقاضای بخشش کرد.
     به راحتی میشه قانون را تصویب کرد
ولی به سختی میشه به آنها عمل کرد.
     به راحتی میشه به رویاها فکر کرد
ولی به سختی میشه برای بدست آوردن یک رویا جنگید.
    به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد
ولی به سختی میشه به زندگی ارزش واقعی داد.
    به راحتی میشه به کسی قول داد
ولی به سختی میشه به آن قول عمل کرد.
    به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد
ولی به سختی میشه آنرا نشان داد
    به راحتی میشه اشتباه کرد
ولی به سختی میشه از آن اشتباه درس گرفت.
   به راحتی میشه گرفت
وی به سختی میشه بخشش کرد.
   به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد
ولی به سختی میشه به آن معنا بخشید.
و در آخر:
به راحتی میشه این متن را خوند
ولی به سختی میشه به آن عمل کرد...!!!!  

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

×××××××××××××××××××

اینجا فوران زندگی آنجا مرگ

مانده ست به انتظار انسانها مرگ

( یک روز به دیدار شما می آیم) 

این نامه برای زنده ها امضاء مرگ

با بال و پرت نگو که ماندن ننگ است فریاد نزن که آسمان خوش رنگ است

برگرد پرنده دل به پرواز نبند اینجا دل یک فقس برایت تنگ است

سرمای تو کشت خواهرم را ای برف! خون کرد دل برادرم را ای برف

آهسته ببار تا بیابم شاید گیسوی سپید مادرم را ای برف

خاکی بودم به خویش مغرور شدم

بر اصل خودم وصله ناجور شدم

تو کوه به کوه می رسیدی به خودت من شهر به شهر از خودم دور شدم

ای در پروبال ما پرو بال خودت ! ما را نکشان  چنین به دنبال خودت

کالای شکسته را خریداری نیست.... این دل که خودت شکسته ای مال خودت..

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

قفس داران ...

قفس داران سکوتم را شکستند

دل دائم صبورم را شکستند

به جرم پا به پای عشق رفتن

پر و بال عبورم را شکستند

مرا از خلوتم بیرون کشیدند

چه بی پروا حضورم را شکستند

تمنا در نگاهم موج می زد

ولی رویای دورم را شکستند 

 

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

قاصدک

قاصدک، مسافر گلزاری بود                                                  

 که گل مریم آن گلزار

فرایش خوانده بود.

به گل مریم که رسید، زبانش بند آمد.

زیبایی همیشگی مریم

و بوی خوشی که در فضا

به مشام می رسید،

قاصدک را از خود بی خود کرده بود.

 گل مریم که می دانست

قاصدک از راه دوری

فقط برای دیدن او آمده است

خود را جمع و جور کرد و گفت:

قاصدک سفرت چگونه بود؟

قاصدک محو تماشای مریم شده بود

و چیزی نمی گفت.

دوباره پرسید:

قاصدک! در سفر خطری تورا تهدید نکرد؟

اصلا برای چی اومدی؟

باز هم قاصدک ساکت ماند.

دلش نمی آمد از خطرهایی که

برایش پیش آمده بود

برای مریم بگوید

و اورا نگران کند.

گل مریم با اخم ادامه داد:

حتما راحت سفر کردی!

اما هیچ به ذهنت رسیده که

از خودت بپرسی به من چی گذشته؟

می دونم که هیچی نمی دونی!

توی این مدتی که رفتی سفر،

من کلی چشم انتظارت بودم.

چه شب هایی که نخوابیدم،

چه روز هایی که اشک،

راه نگاهم رو سد کرده بود.

اما مطمئنم که تو هرشب

راحت می خوابیدی و حتی یه روز هم

به من فکر نمی کردی!

به این که مریم بدون تو نابود میشه...

بغض گلوی قاصدک رو فشار داد.

اما مریم درحالی که پشتش به قاصدک بود

بی توجه ادامه داد :

آره! تو از اول هم عاشق من نبودی!

فقط حرفشو می زدی.

فقط این من بودم که عاشق تو بودم

می دونم!

تو همیشه منو به خاطر خودت می خواستی

نه به خاطر من!

ولی من تورو به خاطر خودت می خواستم.

چه روز ها وشب هایی که من خودمو به آب و آتیش می زدم

تا ازت خبری بگیرم.

اما تو! حتی برای تو مهم نبود

من از دوریت چه حالی پیدا کردم،

می دونی چرا؟

چون همیشه من عاشق تر بودم و می گفتم.

 اگه تو هم عاشق بودی می گفتی.

اما چون هیچ وقت حرف نزدی

پس نمی تونی عاشق باشی...

اشک در چشمان قاصدک حلقه زد.

اما دستش را روی دهانش گرفت تا مریم صدای هق هقش را نشنود.

_ می دونم چرا هیچی نمی گی! چون حرفی نداری که بزنی.

بی انصاف! اصلا با خودت هیچ فکر نکردی

دل مریم دیگه نمی تونه عاشق هر کس دیگه ای جز تو بشه؟

آخه چرا تنها گذاشتی؟ مگه گناه من چی بود جز عاشقی؟

خوب شد که فهمیدم ادعای عاشقی تو

دروغ و پوچه!

من چقدر ساده بودم

که وقتی می گفتی جونت رو برام فدا می کنی،

باور می کردم.

آه! مریم ساده ی بیچاره...

این بار قاصدک تمام دستانش را روی دهانش گذاشت.

اما با هر قطره ی اشک،

یکی از دستان قاصدک پرپر میشد و بر روی زمین می ریخت.

در همین حال...

چشمان گریان قاصدک که به زحمت باز میشد،

پسرکی را در پشت گل مریم دید که به سمت او می آمد.

پسرک با خیال چیدن گل مریم

به آنها نزدیک می شد.

مریم بی خبر از اتفاقی که در حال وقوع بود

همچنان قاصدک را به خاطر سفرش سرزنش می کرد.

نگرانی تمام وجود قاصدک را فرا گرفته بود.

 گام های پسرک هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد.

ناگهان فکری به ذهن قاصدک رسید...

سراسیمه از روی گل مریم به هوا جهشی کرد

و خودرا روی نوک بینی پسرک انداخت.

پسرک که خیال کرد زنبوری روی بینی اش نشسته،

به سرعت ضربه ای به قاصدک وارد آورد

و قاصدک را به دو نیم کرد

و از ترس از همان مسیری که آمده بود

برگشت.

 گل مریم که پریدن قاصدک را احساس کرد،

بی خبر از اتفاقی که (در نزدیکی او)

افتاده بود، این بار با چشمان گریان

فریاد زد:

آره! برو قاصدک!

تو هیچ وقت نخواستی

به حرفای من گوش کنی.

تو هیچ وقت نفهمیدی عشق یعنی چی!

تا زنده ام نمی بخشمت قاصدک!

هیچ وقت هیچ وقت...

آرزو می کنم یک روز خوش نداشته باشی

و هرروز بد بیاری.

صدامو می شنوی قاصدک؟؟؟...

قاصدک در حالی که بر روی

 گلبرگ های گل شقایق

افتاده بود

ونفس های آخرش را می کشید،

با صدای ضعیفی که

فقط گل شقایق می شنید

جواب داد:

فروغ این گلزار! مریم من!مواظب خودت باش...

شقایق که گلبرگ هایش

با خون دل قاصدک

قرمز شده بود،

قاصدک را در آغوش کشید و گفت:

((از این پس

عشق را به همه ی دنیا خواهم آموخت؛

همان طور که تو به من آموختی

قاصدک عاشق...))

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

...


قلب زخم خورده ام را نه دیگر

خیال عشق تو تسلی می دهد

نه زهر نیش روزگار ناکارترش می کند

مانده ام میان راه

مبهوت و پر از هراس

روی پلی شکسته و لغزان

نه شهامتی هست برای بازگشت

نه راهی برای رسیدن

صدایی در گوشم

یکریز زمزمه می کند:

شاید هم اینجاآخر دنیا باشد

شاید هم اینجا آخر دنیا باشد...

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

« می نویسم تا بدانی سهم من از تو همین بود .»


زبان شکایت ندارم  . زبان شکایت بی وجدان میخواهد .

دل من از تو صاف است اما چرا چنین شد، شاید تقدیر اینگونه رقم زد اکنون که

همه چیز تمام شده دیگر کتمان نمیکنم .

تو چرا مرا به حال خود واگذاشتی تا تصمیمی چونان بگیرم، ما که با هم غریبه

نبودیم .

میخواستم سکوت کنم سکوتی بلند تر از همیشه سکوتی که فریادی بلند تر از

بلند در پشتش پنهان خواهد شد.

لحظه ای به خود اندیشیدم شاید به خود بیایم ، اما زبان سخن برایم دشوار است .

این بار هم می نویسم از همه چیز از هر چیزی که شاید ..... از دستی که از هم

دورمان کرد .

سنگینی بار مقصر بودن را از روی دوشت برخواهم داشت .

گفتم باشد با وجود تو گذشته ای را زیر پا میگذارم که شاید تمام هستیم بود .

گفتم با وجود تو گذشته ای را پس میزنم که آکنده از افکار پریشان دوران کودکیم

بود  .

گفتم با وجود تو به امید تو باشم.

گفتم با وجود تو در سطح تو باشم از همه چیز .

گفتم باتو برای تو باشم نشد .

گفتم با وجود تو همان قدر تو را بخواهم که تو مرا نشد . 

شاید دست تقدیر اینگونه رقم زد.  

 

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یاد من باشدفردا

یاد من باشدفردا حتما دو رکعت راز بگویم با او

و بخواهم از او که مرا دریابد،و دل از هرچه سیاهی

است بشویم فردا..

یاد من باشداز فردا صبح جور دیگر باشم

بد نگویم به هوا ،آب ،زمین،مهربان باشم با مردم شهر

و فراموش کنم هرچه گذشت،خانه دل بتکانم از غم..

یاد من باشدفردا دم صبح،به نسیم از سر صدق

سلامی بدهم،و به انگشت نخی خواهم بست،تا فراموش نگردد فردا..

یاد من باشدفردا حتما ،به سلامی دل همسایه خود شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر رفیق،بنشینم دم در

چشم بر کوچه بدوزم با ذوق،تا که شاید برسد همسفری

ببرد این دل مارا با خود..

یاد من باشدفردا حتما،باور این را بکنم که دگر فرصت نیست

و بدانم که اگر دیر کنم،مهلتی نیست مرا

و بدانم که شبی خواهم رفت،و شبی هست مرا ،که نباشد پس

از آن فردایی..

یاد من باشد..

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

...

« هنوز سنگی برای شکستن بغضم پیدا نکرده ام .»
نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بیا ای مهربانم ...

بیا و ببین ...
نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


 

ای کاش قلبها در چهره ها بود ...

نویسنده: شوبی جون ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to shobi.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20